همیشه درتمامی سالها وقتی هفدهم وهجدهم دی میرسه سالگرد مرگ دو نفر فرا میرسه . هفدهم دی درگذشت مرحوم غامرضا تختی ورزشکار پرآوازه کشورمان وهجدم دی درگذشت میرزاتقی خان امیرکبیر بزرگ مرد تاریخ ایران .

نمی روی تو از یادم !

امشب چهل و سومین سالگرد مرگ ورزشکار محبوب ایران غلامرضای تختی است. مردی که همواره طی این چهل واندی سال گذشته از وی به خوبی یاد شده و می شود چه درزمانی که درقید حیات بود وچه بعد از مرگش . اینکه چطور شد تختی ازاین دنیا بارسفربربست ، روایتهای گوناگون نقل شده که ما نیز دراین مقال قصد پرداختن به آن نداریم .  هفدهم دیماه همیشه برای ورزشکاران ، مربیان وخلاصه تمامی دست اندرکاران ورزش ایران می تواند روز خاصی باشد تا در نحوه اعمال خود تجدید نظری کنند تابایاد اعمال وافکار خداپسندانه مرحوم تختی فضای ورزش مارا به سمت  احترام ، جوانمردی ، دوستی وصداقت تلطیف نمایند.

چه شد تختی ، تختی شد ؟ اوهم مثل ما جایر از خطا نبود ولی آن چیزی را که از دیگر ورزشکاران متمایز کرده چیست ؟ پاسخ این سئوال می تواند الگوی خوبی برای ما باشد.

هستند تختی های گمنام زیادی درایران عزیزمان که برای تمامی آنها آرزوی سلامتی داریم .

·        زندگینامه :

غلامرضا تختی در ۵ شهریور ۱۳۰۹ در محلهٔ خانی‌آباد در جنوب تهران به دنیا آمد. او دو برادر و دو خواهر داشت که همهٔ آنها از وی بزرگ‌تر بودند. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نظامی تهران گذراند و پس از گذراندن اول متوسطه در دبیرستان منوچهری تهران ترک تحصیل کرد. تختی همراه کار، به ورزش زورخانه‌ای و کشتی نزد پهلوان سید علی می‌پرداخت. او در سال ۱۳۲۷ به خدمت سربازی رفت و در ۲۵ مهر همان سال در اداره راه‌آهن استخدام شد. وی سابقهٔ کار در شرکت نفت مسجد سلیمان را هم داشت.

تختی در ۱۷ دی ۱۳۴۶ در اتاقش در هتل آتلانتیک تهران درگذشت.

تختی کشتی را از سال ۱۳۲۵ آغاز کرد. او در سال ۱۳۲۹ در ۲۰ سالگی به عضویت باشگاه پولاد در آمد و زیر نظر حبیب‌الله بلور کشتی آزاد را به طور قهرمانی آغاز کرد. و در همان سال نخستین قهرمانی کشور خود را کسب کرد. تختی در رقابتهای قهرمانی کشور طی سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۸ هشت بار قهرمان کشور شد.

·         افتخارات ورزشی :

المپیک:

مسابقات جهانی:

    • ۱۹۵۱ هلسینکی (۷۹ کیلوگرم)
    • ۱۹۵۹ تهران (۸۷ کیلوگرم)
    • ۱۹۶۱ یوکوهاما (۸۷ کیلوگرم)
    • ۱۹۶۲ تولدو (۹۷ کیلوگرم)

بازی‌های آسیایی:

    • ۱۹۵۸ توکیو (۸۷ کیلوگرم)

جمع مدالهای غلامرضا تختی: هشت، ۴ طلا، ۴ نقره

المپیک ۳ - جهانی ۴ - بازیهای آسیایی

·         جوانمردی :

·         در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۴۱ زلزله مهیبی به قدرت ۷٫۲ ریشتر، به ویرانی کامل شهر بوئین زهرا و تمام روستاهای اطرافش انجامید. بر اثر زلزله بوئین زهرا در حدود بیست هزار نفر کشته و هزاران خانواده نیز بی‌خانمان شدند. به‌دنبال ناتوانی دولت وقت برای عملیات کمک و امداد، غلامرضا تختی یک کامیون در اختیار گرفت و با آن به محلات پرجمعیت تهران می‌رفت و با بلندگو شخصاً از مردم می‌خواست تا به زلزله‌زدگان کمک کنند. مردم نیز رخت، لباس و پول اهدایی خود را به تختی می‌سپردند. واکنش‌ها چنان باورنکردنی بود که بلافاصله موجی بزرگی از نیکوکاران به راه افتادند و ده‌ها کامیون به وی سپرده شد

 

·         الكساندر مدويد بي شك بزرگترين كشتي گير قرن بيستم و يكي از بهترين‌هاي تمام دوران ورزش است. مدويد در مورد تختي مي‌گويد:« آشنايي ما از سال 1961 در جريان مسابقات قهرماني جهان در يوكوهاما آغاز شد. در آن ميدان بزرگ تختي برنده مدال طلاي وزن هفتم شد و من در فوق سنگين مدال برنز گرفتم. اين نخستين حضور من در مسابقات جهاني بود. در همين جا بود كه تختي را شناختم و از نزديك به قدرت و بزرگي‌اش پي بردم. او هميشه مرا دوست مي‌داشت. ملت خودش را هم دوست داشت. به هنگام مسابقات جهاني توليدو زانوي من ضرب خوردگي پيدا كرد. پزشك تيم باند زانو را باز كرده و مشغول تزريق مسكن بود، در همين لحظه تختي كه از آنجا مي‌گذشت همه چيز را ديد. يكي از مربيان به من گفت: بيا! او متوجه شده و در مسابقه به پاي مصدوم تو خواهد پيچيد. اما تختي اصلا به پاي مجروحم دست نزد. هر دو خسته شده بوديم و بايد اذعان كنم، با اينكه او هفت سال از من پيرتر بود ولي بيش از من جنبش و تحرك داشت. آن واقعه را تا آخر عمر به ياد خواهم داشت. او هرگز به حيله و نيرنگ متوسل نشد.»

 

·         خواستم شما را با خودم هماهنگ سازم تا بفهميد كه تختي در شرايط خسته بودن، تشتت فكر داشتن، را از ياد نمي برد. خمير مايه‌اي مخصوص مي‌خواهد، استخوان بندي انديشه لازم دارد. طراحي خالصانه او از محيطي كه در آن نشو و نما كرده بود و درسي كه از وقايع و حوادث دور و بر خود گرفته بود او را در قالبي قرار داده بود كه ديگران قادر نبودند چنان پوسته‌اي را بشكافند و به ژرفاي آن داخل شوند. عطاءا... بهمنش

·          

 

جهان پهلوان

جهان پهلوانا صفای تو باد

دل مهرورزان سرای تو باد

بماناد نیرو به جان و تنت

رسا باد صافی سخن گفتنت

مرنجاد آن روی آزرمگین

مماناد آن خوی پاکی غمین

به تو آفرین کسان پایدار

دعای عزیزان تو را یادگار

روانت پرستنده راستی

زبانت گریزنده از کاستی

دلت پر امید و تنت بی شکست

بماناد ای مرد پولاددست

که از پشت بسیار سال دراز

که این در به امید بوده است باز

هلا رستم از راه باز آمدی

شکوفا جوان سرفراز آمدی

طلوع تو را خلق آیین گرفت

ز مهر تو این شهر آذین گرفت

که خورشید در شب درخشیده ای

دل گرم بر سنگ بخشیده ای

نبودی تو و هیچ امیدی نبود

شبان سیه را سپیدی نبود

نه سوسوی اختر نه چشم چراغ

نه از چشمه آفتابی سراغ

فرو برده سر در گریبان همه

به گل سایه شمع پیچان همه

به یاد تو بس عشق می باختند

همه قصه درد می ساختند

که رستم به افسون ز شهنامه رفت

نماند آتشی دود بر خامه رفت

جهان تیره شد رنگ پروا گرفت

به دل تخمه نیستی پا گرفت

به رخسار گل خون چو شبنم نشست

چه گلها که بر شاخه تر شکست

بدی آمد و نیکی از یاد برد

درخت گل سرخ را باد برد

هیاهوی مردانه کاهش گرفت

سراپرده عشق آتش گرفت

گر آوا در این شهر آرام بود

سرود شهیدان ناکام بود

سمند بسی گرد از راه ماند

بسی بیژن مهر در چاه ماند

بسی خون به تشت طلا رنگ خورد

بسی شیشه عمر بر سنگ خورد

سیاووش ها کشت افراسیاب

و لیکن تکانی نخورد آب از آب

دریغا ز رستم که در جوش نیست

مگر یاد خون سیاووش نیست ؟

از این گونه گفتار بسیار بود

نبودی تو و گفتنه در کار بود

کنون ای گل امید بازآمده

به باغ تهی سروناز آمده

به یلدا شب خلق بیدار باش

به راه بزرگت هشیوار باش

که درتنگنا کوچه نام و ننگ

که خلق آوریده است در آن درنگ

تو آن شبرو ره گشاینده ای

یکی پیک پر شور آینده ای

بر این دشت تف کرده از آرزو

تویی چشمه چشم پر جست و جو

تو تنها گل رنج پرورده ای

که بالا گرفته برآورده ای

به شکرانه این باغ خوشبوی کن

تو از باغی ای گل بدان روی کن

کلاف نواهای از هم جدا

پی آفرین تو شد یک صدا

تو این رشته مهر پیوند کن

پریشیده دل ها به یک بند کن

که در هفت خوان دیو بسیار هست

شگفتی دد آدمی سار هست

به پیکار دیوان نیاز آیدت

چنان رشته ای چاره ساز آیدت

عزیزا ! نه من مرد رزم آورم

یکی شاعر دوستی پرورم

ز تو دل فروغ جوانی گرفت

سرودم ره پهلوانی گرفت

ببخشا سخن گر درازا کشید

که مهرت عنان از کفم واکشید

درودم تو را باد و بدرود هم

یکی مانده بشنو تو از بیش و کم

که مردی نه درتندی تیشه است

که در پاکی جان و اندیشه است

سیاوش کسرایی